درمان سرطان با سایبرنایف درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 3 اسفند ماه سال 1390 ساعت 11:29 PM

احتمالاً تا این لحظه بی نهایت متعجب و متحیر شدید که چطوری ممکنه یه آدمی تو سن و سال من تا اون موقع عاشق هیچ دختری نشده باشه ؟؟!! اصلاً مگه چنین چیزی ممکنه ؟!


خوب باید بگم این موضوع به سبک خاص و متفاوت زندگی من و نوع افکار و ایدئولوژی های انفرادی و شخصیم بر میگرده که شرح و توضیحش خارج از بحث این داستانه . فقط به همین خلاصه اکتفا کنم که تو کل عمرم تا قبل از سال 1388 هرگز ، هیچگاه ، ابداً و به هیچ وجه با هیچ موجود مونثی ارتباط عاشقانه و عاطفی برقرار نکرده و تمام روابط محدود من با دختران در حد و اندازه روابط کاری یا معلمی و شاگردی بوده و بس !! نه دوست دختری ، نه معشوقه ای ، نه هیچ گونه روابط عشقی محدود و نا محدودی ... هیچی !! میدونم اگه این رو بفهمید که برای سالیان و سالیان تنها افتخار من این بود که تعداد بیشتری دختر رو از خودم فراری داده و به هراس بندازم اون وقت بیشتر و بیشتر شوکه خواهید شد !! شاید براتون خیلی جالب باشه که بدونید حتی ورود مایکل جکسون به زندگیم با وجود تغییر دادن هزاران هزار عادت و رفتار و دیدگاه ، نگرش کلی مرا در این روند ظاهری ضد زن بودن تغییر اساسی نداد !! درد زندگی من همواره این بود که چنان آرمانگرا و ایده آلیست بودم که مادامیکه حتی یکی از خواسته ها و توقعات ذهنی من از جنس مخالف تامین نمیگردید حتی قادر به اندیشیدن به چنین دختری نبودم وای به حال عاشقی و بقیه داستان ! لیست صفاتی که من همواره در ذهن خویش برای همسر آینده ام می پنداشتم آنچنان در دید دیگران غیر قابل حصول و هولناک به نظر میرسید که همه نزدیکانم یک دل و یک صدا هم عقیده بودند که چیزی جز تنهایی سهم فردا و فرداهای من از زندگانی نخواهد بود .

فکر میکنم حدس زدن اینکه در بالاترین جایگاه این لیست صفات چه صفتی می بایست قرار می گرفت با توجه به همین اندازه از علم و شناختی که نسبت به من یافته اید چندان سخت و دشوار نباشد ، اینطور نیست ؟!!


خوب حالا شاید دوباره از خودتون بپرسید : پس چطور بود که نتونستی حتی تو راه عاشقی مایکل جکسون و از میان دختران طرفدار برای خودت همراه و همسفر مناسبی رو پیدا کنی ؟!

جواب این پرسش هم بسیار ساده است : درسته که در میان طرفداران عادی مایکل جکسون خصوصاً طرفداران غربی به کرات پیش میاد که این احساس مشترک دو طرف نسبت به مایک باعث شکل گیری روابط عاشقانه و رومانتیک شده و در نهایت حتی به ازدواج و تشکیل خانواده هم منتهی میشه ( خودم نمونه های فراوونی در این مساله سراغ دارم ) اما متاسفانه حتی این فرمول هم در مورد من یه نفر مثمر ثمر واقع نشد ! علتش کاملاً روشه : وقتی جایگاه نام و عشق مایکل جکسون در زندگی یه نفر به حد و اندازه غیر قابل اندازه گیری ، افسار گسیخته ، جنون آسا و ویرانگری در ابعاد من رسیده باشه بدیهیه که دیگه هرگز نمیتونه به طرفداران عادی احساسات عاشقانه و رومانتیک داشته باشه ... چه بسا که نه تنها احساسی نداشته باشه ، خود این موضوع بیشتر باعث دفع کردن و روندن اون دختران طرفدار از اطراف زندگیش بشه . معلومه که چنین مردی نمیتونه دخترکانی با حداقل عشق و ارادت نسبت به مایکل جکسون رو تو قلب خودش پذیرفته و به اونها علاقمند بشه .


چه بسا حتی در چنین حالتی شانس و اقبال یه دختر عادی غیر طرفدار در برقراری روابط قوی عاطفی با چنین مردی خیلی بیشتر از شانس دخترکان امجی فن سطحی نگر ظاهر بین باشه !! همونطور که این حادثه در نهایت در زندگی من رخ داد !


این بحث سنگین و روانشناسانه رو همینجا نا تموم میذارم و یک بار دیگه در قسمتهای بعدی داستان مجدداً جهت تکمیلش و ارائه بحثهای 100% تخصصی و کاربردی اون رو ادامه خواهم داد . پس فعلاً مجدداً به ادامه داستانمون بر میگردیم ...


خوب با در نظر گرفتن این مباحث میشه اینطور نتیجه گرفت که طبیعتاً تنها و تنها و تنها یک گونه از دختر در این عالم قادر میبود که بتونه نظر مردی همانند منو به خودش جلب نموده و ذره ذره تا عمیق ترین نقطه قلبم نفوذ کنه ؛ دختری که قاعدتاً خالص ترین ، پاک ترین ، بی همتا ترین ، لایق ترین ، عالم ترین و بزرگترین عاشق مایکل جکسون در زمین باشه .


اینها تنها ذره ای از صفات دخترک ِ زندگی من بودند . صفتهایی که هرگز و ابداً حتی ذره ای از اونها رو در طول سالیان بودنم در کنار نام ارباب در هیچ دختر دیگه ای پیدا نکردم ، در این دخترک یک جا و به صورت کامل و بی نقص و استثنایی ، بسی فراتر از وهم و پندار و افسانه و خیال یافته بودم !


حس غریب عاشقی به چنین عاشق والایی برایم اغواگر ، ناشناخته و جذاب بود . نه میدونستم صداش چطوریه و نه اینکه چه شکل و شمایلی داره . برام چه اهمیتی داشت که ظاهرش چطوریه وقتی وجودش تجلی گاه عشق خالص مایکل جکسون کبیر و اعلی به شمار میومد ؟؟!! چرا باید عاشقش نمیشدم ؟؟ مگه یه فنای در راه ارباب چون علی امجی فالوور جز عشق ناب ارباب ، حقیقت دیگه ای هم تو زندگیش داشت که بخواد بهش اهمیت بده ؟! اگه به خوشگلی و خوش اندامی و با سوادی و با کلاس بودن و پولداری و هزار تا کوفت دیگه فکر میکرد که از اینجور مونثان بزک کرده دسته دسته در کنارش می جنبیدند !! چرا یک عمر محل سگ به هیچ کدام از این صفات نگذاشت ؟؟ به دنبال چه بود که درد تنهایی را یک عمر با همه وجود در آغوش میکشید ؟! تنها لحظه ای با همه وجود بیندیشید که راز جادوی عشق دخترک برای من چه بود ...


دخترک غریب ندانسته با آمدنش برای نخستین بار بعد از مرگ ارباب دلیلی برای زیستن ، لبخند زدن و عشق ورزیدن در زندگیم پدید آورده بود . عشق زیبا و بی انتهایش به مایکل جکسون ، افسانه ای آسمانی و زیبا را به یادم می آورد . قلب تکه تکه ام برای نزدیکی به او بی تابی میکرد اما همچنان مطابق دستورات عقلی از صمیمی شدن خارج از حد استاندارد با وی خودداری مینمودم . تنها کانال ارتباطی ما تا به اون زمان بخش نظرات وبلاگ به شمار میومد . با همه وجودم دلم میخواست بیشتر ازش بدونم . دلم میخواست برای اولین بار باهاش صحبت کرده و صداشو بشنوم . دلم میخواست بهش نزدیکتر بشم و حتی سرانجام یه روز از نزدیک ببینمش !!! اما همونطور که گفتم من سوگند خورده بودم که دوباره تو دام چنین داستانهایی نیفتاده و خودم رو بدبخت نکنم !! فکر میکردم به اندازه کافی از داستانهای قدیمی عبرت گرفته باشم که نخوام دوباره بساط جدیدی به راه بندازم اما متاسفانه جادوی عشق دخترک دیگه مجالی برای اندیشه به این نکته ها توی ذهنم باقی نذاشته بود !! در تب عشق دخترک میسوختم اما همچنان به تظاهر کردن ادامه میدادم : تو فقط یه عاشق مایکل جکسونی . درست عین همه اونها !!



دخترک با دستهای مهربونش تو نظرها برام حکایتها تعریف میکرد ، افسانه ها میگفت و داستانها روایت میکرد : از خودش ، از کودکیش ، از خونه ، از جنگل و موجهای دریا ، از نقاشی و گل و پرنده از صدای چکه قطره های بارون رو سقف اتاق ، از بوی دود هیزم ، از برف و سرما ، از درد تنهایی ، از بابا بزگ و قصه هاش ، از درد عشق مایکل جکسون ...


لحظه به لحظه بیشتر عاشقش میشدم . من باید این دخترک رو هرچه سریعتر و تا قبل از اینکه به کل فنا بشم میشناختمش ! من باید باهاش صحبت میکردم . آخر سر روزی که باید میومد فرا رسید . به صورت خصوصی شماره موبایلش رو برام نوشت و من در جوابش بهش شماره تلفن خودم رو دادم . سرانجام یه روز زیبا از نخستین روزهای اسفند ماه سال 1388 ، در حالیکه پشت میز کارم تو شرکت نشسته بودم موبایلم زنگ خورد . این شماره ، شماره دخترک بود . در حالی که دستم میلرزید گوشی رو برداشتم و ناگهان زیباترین  آواز گیتی پس از نغمه ارباب به گوشم رسید :


- علو ... سلام ... علی آقا ؟


اینگونه بود که چیزی در قلبم فرو ریخت که دیگر هرگز به جای سابق خویش باز نگشت . صدای دخترک به کل عقل و هوش رو از کلم پروند . تو کل عمرم چنین آواز لطیفی به گوشم نخورده بود . سوگند میخورم صدای دیوانه کنندش که ته لهجه شیرین محلی رو هم یدک میکشید تو یک لحظه قلبم رو از ضربان انداخت و دوباره به زندگی بر گردوند . اینگونه بود که فصل نوینی در زندگی من گشوده شد ...


روزهای پایان سال 88 با غمها و شادیهای کوچک و بزرگ در حال گذر بودند . حال تنها دلگرمی و دلخوشی من در این دنیای خالی بدون مایکل جکسون ، هم صحبتی و هم کلامی با دخترک عاشقی به شمار میومد که منو از نو به زندگی و حیات بشری باز گردونده بود . دخترک زیاد اهل حرف زدن نبود اما به اندازه خدا صبور بود و گوش میکرد . او شنوا ترین گوشهای عالم برای شنیدن داستان تمام دلتنگی ها و خستگی های من در راه عشق به مایکل جکسون بود . دخترکی که تلخ ترین و عاشقانه ترین داستانهای عالم در راه طولانی عاشقی مایکل جکسون در قلب ضعیف کوچیکش جا مونده و زندگی هرگز مجالی برای شنیده شدن صداش در اختیارش قرار نداده بود . خدایا چقدر تنها و مهربون و لطیف و عاشق و نازنین بود ...


وقت و بی وقت دلم هوای حرف زدن با دخترک و شنیدن صدای زیبای اون رو میکرد . از شنیدن آهنگ صداش سیر نمیشدم . بی نهایت کم حرف و خاموش بود و باید به زور هزار شکلک و بازی چند کلامی ازش حرف میکشیدم اما شنیدن همون چند جمله هم باعث میشد تا اوج آسمون به پرواز در بیام . آروم و صبور و ساکت به حرفهام گوش میکرد و با سکوت عاشقانش به تحسینم وا میداشت . روزهای اسفند ماه 1388 رو اونقدر تو محیط کارم با تلفن ثابت و موبایل صحبت کردم که دیگه تابلو و مضحکه خاص و عام شدم اما کی برای این موضوع تره خرد میکرد ؟؟!! دخترک هر از چند گاهی پرده از رازی نهفته در زندگیش بر میداشت ؛ از سالهای خوش دوران کودکی ، از جنگل و عشق به طبیعت ، از خانواده و معصومیت و زیبایی ، از مایکل جکسونی که برای سالها و سالها تنها همسفر مسیر زندگیش بود ... از همه چیز برای من داستان تعریف میکرد . دخترک از آقای فضایی جادویی حرف میزد ، از اون کت و دستکش براق ، از اون خدای همیشه رقصان ، از جادوی بی انتهای ماهنورد ...


دل داغونم با هر کلمه و هر جمله از داستانهای دخترک داغون تر و ویرانتر میشد  . وقتی برام تعریف میکرد که تو تموم اون سالهایی که من در راه ارباب قدم بر میداشتم اون هم عشق مایکل جکسون تنها چراغ راه زندگیش بوده از خودم بیزار میشدم !! میدونید چرا ؟؟!! چون به یاد همه اون سالهایی می افتادم که دخترک تو اوج درد و رنج و تنهایی هیچ سنگ صبوری رو در کنار خودش پیدا نمیکرد و من غافل از وجود چنین عاشقی بی خبر و آروم به زندگی سر خوشم مشغول بودم ! دخترک یک شونه مطمئن برای سر روش گذاشتن و اشک ریختن در زندگیش نداشت و من سنگ صبور موجودات مدعی غافل میشدم ! دخترک در حسرت یک دست گرم ، یک آغوش باز و یک گوش همیشه شنوا میسوخت و من با موجودات خیانتکار دروغگو اوقاتم رو تلف میکردم . دخترک من تنهای تنها بود . هیچ انسانی تا قبل از درگذشت مایکل جکسون اونو نمیشناخت . وقتی یادم میومد تو همه اون سالهایی که دخترک در تنهایی و غربت اشکهای عاشقانه میریخت و من بی خبر با موجودات نا لایق به عنوان طرفدار مایکل جکسون دوستی و مراوده کرده و در عین حال از وجود چنین فرشته ای در گوشه دور افتاده این کشور بی خبر بودم خونم به جوش میومد !! برای من مایه شرم و خفت بود . برای انسانی که بزرگترین ادعاش این بود که هیچ عاشقی رو در شرق و غرب این سرای کهن از یاد نبرده ، نادیده گرفتن چنین عاشقی چیزی جز ننگ و شرم و عذاب به حساب نمیومد .


وقنی چشمهام رو میبستم و با ترس و هراس ، تنهایی مرگبار دخترک رو در شامگاه 25 ژوئن 2009 تداعی مینمودم ، تا مغز استخونم میسوخت و همه جونم تیر میکشید . دلم میخواست سرم رو به دیوار بکوبم . وقتی فکر میکردم اون تراژدی عظمی چطور کوه عظمت و تجربه و استقامت و توان و قدرت و عشقی چون من رو با خاک یکسان کرد بدنم میلرزید که بخوام تنهایی دخترکی با اون حد از احساس و عشق و لطافت رو در ذهن تداعی کنم . تجسمش هم یک کابوس هولناک به نظر میرسید ...


هر آن با خودم درگیر بودم :


خدا چرا زودتر پیداش نکردم ؟! چطور سالها قبل ندیدمش تا برم و فوری در آغوش بگیرمش و همه دنیام رو با عشق به پاش بریزم ؟ تا همسفر و همقدم تنهایی هاش بشم و در مقابل همه نا ملایمات و سختی های دنیا چون کوه ازش محافظت کنم ؟؟ چرا حالا ... ؟ چرا این همه درد رو به تنهایی به جون خرید ؟ چطور شونه های خسته و تنهاش زیر فشار این غم کمرشکن تا نشد ؟ آخه چرا من این همه غافلم ... ؟


وقتی به اینها فکر میکردم همه جونم تو آتیش میسوخت .


دخترک به وضوح تو خانواده ای با افکار و عقاید مذهبی به دنیا اومده و بزرگ شده بود ؛ یک خانواده شهرستانی با اندیشه ها و سنتهای معلوم . با این حساب عشق مایکل جکسون در کودکی نجاتش داده و در زندگیش معجزه ای خلق نموده بود . دخترک تونسته بود خیلی زود حساب خودش رو از اعضای خانوادش و باورهای قدیمی اونها جدا کنه . همین جدا شدن اونو در میان نزدیکانش غریبه و ناشناس کرده بود . این داستان رو کاملاً میشناختم . بار اولی نبود که با شیرین کاریهای اینچنینی از مایکل جکسون مواجه میشدم !!!

دخترک به وضوح در هنگام صحبت تلفنی با من به خاطر حضور اعضای خانوادش به کرات دچار نگرانی و استرس میشد . باید مدام حواسش رو جمع میکرد که پدر و مادرش اونو در حال تلفن کردن یا صحبت طولانی نبینند ؛ بارها و بارها پیش میومد که وسط صحبتهاش با من والدینش صداش میکردند و اون از ترس فوری دیالوگش رو ناتموم میذاشت و برای انجام خواسته های اونها رهسپار محلی دیگه میشد . من میتونستم به خوبی شرایط و موقعیت دخترک رو حس کنم . اصلاً به خاطر این موضوع ازش دلگیر و آزرده نمیشدم و سرزنشش نمیکردم . اصلاً دلم نمیخواست به این خاطر تحت فشار و ناراحتی مضاعف قرار بگیره . اونقدر عاشقش شده بودم که میتونستم صدها موضوع دردناکتر از این رو هم در ارتباط باهاش تحمل کنم .


حالا دخترک در روزهای سرد ماه اسفند ، همه دنیا و زندگی من شده بود . به عشق شنیدن صداش نفس میکشیدم و زندگی میکردم . انگار خداوند بعد از گرفتن ارباب کبیرم ، جواهری کوچک و زیبا و درخشان از عشق او به من یادگار داده بود . دلم داشت در حسرت دیدار دخترک پر پر میزد اما هنوز میترسیدم به این موضوع فکر کنم . مرور داستان دردها ، خیانتها ، آزارها و شکنجه های دردناک سالهای گذشته لحظه ای دست از سرم بر نمیداشت . جرات نمیکردم که به دیدنش فکر کنم . دوست نداشتم همه چیز از نو تکرار بشه . همه اون داستانهای تلخی که ازشون هیچی نمیدونید ...


کم کم اواخر سال 1388 نزدیک میشد . نزدیکی عاطفی و احساسی من به دخترک هر ثانیه فزونی میافت و جلوه زندگانیم از عطر حضور او متحول میشد . دخترک روزهای پر درد و دلتنگی رو سپری میکرد . نزدیک شدن بهار و ایام عید و سال نو برای همه عاشقهای مایکل جکسون در غیاب او چیزی جز درد و رنج و دلتنگی رو یادآوری نمیکرد . آخه بهار و عید و تولد دوباره طبیعت وقتی که ارباب گیتی دیگه نفس نمیکشید چه شادی و شعفی رو میتونست به همراه داشته باشه ؟؟



چنین حس متناقضی به روح حساس دخترک عاشق بیشتر از همه دنیا سوهان میکشید و باعث سر زدن حرکات غیر قابل پیش بینی از طرف اون میشد . بروز چنین رفتارهایی از طرف دخترک در منزل ، کنتاکتهای احساسی با پدر و مادرش رو به اوج رسونده بود . دخترک در اواخر سال 88 درگیریهای زیادی در منزل با اعضای خانواده و خصوصاً شخص پدرش داشت ... تا به اونجا که پدرش تنبیه های دردناک و سختی رو برای او در نظر میگرفت . شنیدن چنین حوادثی باعث رسیدن خشم من به اوج میگردید . با همه وجود آرزو میکردم که ای کاش میتونستم روزی به پیش دخترک رفته و او رو از شر همه ظلم و ستمی که در اون خونه نسبت بهش میشه خلاص کنم . اونقدر به این موضوع فکر میکردم که گاهی در مقابل هق هق گریه های پاک دخترک ، این مطلب رو از پشت گوشی تلفن به صورت فکاهی بهش میگفتم و برای اندک لحظاتی صدای زیبای خنده شیرینش رو جایگزین اشکهای همیشه تلخش میکردم .


و به این ترتیب ، عمر سال سیاهی که ارباب افسانه ها را برای همیشه از عالم خاک ربود کم کم به انتها میرسید ... 




ادامه دارد ...


تا بعد ...


Stay Tuned

! Let's Dance

    
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 1 اسفند ماه سال 1390 ساعت 10:21 PM
سلام . سرانجام روز موعود فرا رسید !


نمیدونم تویی که الآن نگاه کنجکاوت داره روی این کلمات و خطوط میلغزه چند وقت میشه که من رو میشناسی و آدرس این خونه رو بلدی . نمیدونم چی از من میدونی . منو دیدی یا از راه دور چیزهای ضد و نقیضی در موردم به گوشت خورده ؟ میشناسمت یا فقط برام یه اسمی ؟


هر کسی که هستی و هر کجای این دنیا که ساکنی ازت خواهش میکنم این نوشته پر عبرت رو با دقت تا انتها بخون و سعی کن تا اونجا که میتونی بهش فکر کنی وازش عبرت بگیری . بهت قول میدم بعد از انجام این کار ، از وقتی که برای خوندنش صرف کردی پشیمون نخواهی شد . بهت قول میدم ! این بار پسرک قصه گو میخواد براتون داستان زندگی خودش رو تعریف کنه . این دفعه دیگه هیچ حقه و آزمون و مسابقه ای در کار نیست . این بار دیگه بازی و شیطنت و نقش بازی کردنی از طرف من وجود نداره . این بار دیگه همه چیز واقعیت واقعیته ...


احتمالاً باز هم دارید با دید نفرت و خشم به این کلمات آغازین نگاه میکنید ! از من متنفرید و شاید این طبیعی ترین احساسی باشه که در غیاب دانش و آگاهی برای انسانها به وجود میاد . میدونم اونقدر خطا و لغزش و اشتباه و افتضاح چه به حق و چه نا حق ازم سر زده که دیگه نمیشه به جبران و بازگشت حتی لحظه ای اندیشه کرد اما میشه حداقل داستان زندگی یک محکوم به فنای فراموشی رو هم شنید . میشه بهش یه فرصت داد که حداقل یک بار و برای همیشه حرفها و دردهاش رو کامل تعریف کنه . به خدا به یک محکوم به اعدام هم اجازه میدند که آخرین کلماتش رو قبل از مرگش بگه !! من که گناهم از گناه قاتل مایکل جکسون بیشتر نبوده که .. بوده ؟؟ اون هم یک دادگاه در اختیار داشت که توش بتونه حرفهاش رو بزنه . تا اینکه دنیا قبل از شنیدن دفاعیاتش در موردش قضاوت نکنه . هرچند که اون موجود حرفی برای توجیه حرکت ویرانگرش نداشت اما من که یه دنیا حرف توی سینه سوختمه چرا مجبور به سکوت باشم و مجالی برای حرف زدنم فراهم نباشه ؟ چرا حداقل نتونم به عنوان یک انسان زنده از خودم دفاع کرده و از همه انسانهایی که بهشون جفا کردم با همه وجود عذر بخوام ؟


همتون این حق رو دارید که باز هم بعد از خوندن این داستان به نفرتتون از من ادامه بدید اما شاید بعدش یه چیزهای کوچیکی برای همیشه عوض بشه . شاید تونستید یه نقطه از نفرتتون نسبت به من کم کنید . شاید عذرخواهی و پشیمونی من در انتها هیچ فایده ای نداشته باشه و هیچ چیزی رو هم عوض نکنه اما حداقل یه چیزی رو به همه دنیا ثابت میکنه و اونم اینه که من چقدر شجاع و پر دل و جرات بودم که خاص ترین و خصوصی ترین داستان زندگیم رو با عشق با همه شما قسمت کردم . ای کاش به حرمت همه عشقی که تو این داستان دیده میشه بتونید یه بار دیگه از نو به من و زندگیم نگاه کنید . ای کاش میشد که خانواده عاشقان مایکل جکسون رو دوباره در کنار هم جمع کنیم . ای کاش میتونستید این عاشق دردمند خسته و ضعیف رو به خوبی خودتون ببخشید . ای کاش میشد که این جماعت پراکنده از نو خانواده ای بزرگ تشکیل بده . ای کاش میتونستید باور کنید تو ماههایی که گذشت اونقدر بلا به سرم اومده که کلاً انسانی جدید و متفاوت شده ام . اونقدر درد کشیدم که دیگه قدر هرچی که بود و نبود رو میدونم . دلم برای همتون تنگ شده . دلم برای خانواده ای که افرادش عاشقان ارباب بودند تنگ شده . میخوام از نو شروع کنم . میخوام جبران کنم . من میتونم و این رو با همه وجود سوگند میخورم . ای کاش راضی میشدید لااقل به پاس هر چیزی که بهتون تو این راه بخشیدم به داستان من گوش کنید . به خدا داغون و پشیمونم . یعنی اینقدر توی ذهنتون از کسی که روزگاری عاشق ترین میدونستیدش متنفرید که حاضرید تا این حد درد بکشه و درک نشده و غریب از این دنیا بره ؟


تو رو به روح مردی که همتون دوستش دارید یه فرصت به من بدید تا همه چیز رو بگم و بعدش از نو همه چیز رو به جای اولش بر گردونم . من میتونم . خواهش میکنم از سر گناهان انسانی که روزگاری برادر بزرگ میدونستید بگذرید . خواهش میکنم حداقل قسمت اول داستان من رو بخونید . بهتون قول میدم حتی اگه در حد کنراد موری هم از من متنفر باشید (!!) باز هم نتونید ادامش رو نخونید مگه اینکه در نظرتون من مقصر تر از اون مترسک سیاه باشم ... هان ؟؟ هستم ؟؟


خوب ، مقدمه دیگه کافیه ...


با عشق به وجود زیبای تک تکتون داستان خودم رو به نام خدای رقصان آغاز میکنم :


یادم میاد مدتها قبل در مورد علت خلق وبلاگ پادشاه جاودان و بازگشت مجددم براتون نوشته بودم . امیدوارم یادتون بیاد که تعریف میکردم تنها دیدن اون همه غفلت و خطا و بی خبری نسبت به نام بزرگ مایکل جکسون بود که سرانجام منو مجبور کرد این محیط مجازی رو بعد از بستن وبلاگ ارباب افسانه ها و در دوران سوگ درگذشت یگانه سرورم خلق و راه اندازی نمایم . یادمه که خیلی براتون از غمها و دردهایی که برخی طرفداران در طول دوران حیات مایکل جکسون بهم وارد کرده بودند گفته و اینکه اعلام کرده بودم حقیقتاً هیچ انگیزه دوباره ای برای بازگشت مجدد نداشتم تا اینکه سرانجام جادوی عشق دوباره مرا مجبور به بودن و ادامه دادن نمود ...


وقتی خونه جدیدم خلق شد مهمونهای خیلی زیادی پاشون رو تو منزل جدید ارباب قرار دادند . هرچند جذب شدن آدمها به طرف نام عظیم مایکل جکسون تو ماههای ابتدایی بعد از مرگش اون هم در بین جماعت مرده پرست ملت ایران کاملاً عادی و قابل پیش بینی به نظر میومد اما با این حال من باز هم دلم نمیخواست اون افراد رو مشتی جماعت جوگیر بدونم که چند صباحی فقط به علت بیکاری یا از سر کنجکاوی و به علت داغ بودن بحث مایکل جکسون وارد وبلاگ من گردیده اند . هرچند که متاسفانه تجربه ماههای بعد به تدریج موضوعی که از ابتدا باور قلبی و درونیم بود را عینیت بخشید و به واقعیت بدل کرد ؛ بله ... بازدیدکنندگان و خوانندگان وبلاگ روز به روز و رفته رفته کم و کمتر شده و ایرانیان جوگیر با سرخوشی و شادی ، غافل تر و گمراه تر از قبل به کار و زندگی خویش بازگشته و افسانه ای به نام مایکل جوزف جکسون را برای همیشه در پستوی خاطرات کهنه شان بایگانی نمودند . به این ترتیب چندین ماه از مرگ مرد یک دستکشه گذشت و هیاهو و جار و جنجال عاشقی به سکوت سرد فراموشی گرایید .


و به این ترتیب آهسته آهسته روز 29 دی ماه سال 1388 فرا رسید ...


شب از راه رسیده بود و داشتم مطابق معمول نظرات آخرین پست وبلاگ رو چک میکردم که نظری نگاه منو به خودش مشغول نمود . نظری پاک و ساده و کودکانه و لبریز از عشق از دخترکی که در کنار اسم زیباش نوشته بود : passenger_of_time . دخترکی که در تقدیرش نوشته شده بود که زندگی ، دنیا و هستی Ali_MJfollower را برای همیشه دگرگون خواهد نمود ...


دخترک نوشته بود :


سلام علی آقا. . .نمی دو.نید چه حالی دارم. . .. اولین باره که دارم نظر می ذارم. . .!!! اولین بارمه که اومدم اینترنت. . .وایییی. . . قلبم داره از دهنم میاد بیرون. . .نمی دونم نظرم فرستاده می شه یا نه . . .
اینم داستان داره. . .فقط می خواستم بگم. . . من از اینترنت گوشی با وبلاگتون آشنا شدم. کاش . . .مایکل می دونست شمارو تو دنیا داره . . . اونوقت چشمای مهربونش هیچوقت تنها نبودن. . .هیچوقت غم تو دل بزرگش نمی اومد. . .هرچند. . .وقتی همه چیو با چشم دل ببینی. . .محاله غم نداشته باشی . . .دوستون دارم.


این کلمات زیبا در نگاه اول چیزی فراتر از هزاران سخن و جمله زیبایی که در طول سالیان به کرات از سوی طرفداران مایکل جکسون شنیده بودم به نظرم نمیرسید . هرچند که جملات دخترک بسیار عاشقانه و لطیف بودند اما چه دلیلی باید باعث میشد که میان او و کلماتش با سایرین  تفاوتی قائل بشم ؟ در نگاه من این دخترک نیز عاشقی چون صدها عاشق دیگر بود . به همین علت خیلی ساده و عادی در پاسخ نظرش نوشتم :

سلام بر شما ...
چه جالب ! اولین باره که اومدید تو اینترنت ؟؟؟؟!!!!
اون وقت تو اولین دیدارتون از اینترنت از اینجا سر در آوردید ؟!
پس من باید خیلی به خودم افتخار کنم که اینقدر خوشبخت هستم !
امیدوارم دیدار از دنیای بی انتهای اینترنت شما رو حسابی سرگرم کنه دوست عزیز . بازم تشریف بیارید این طرفها . خوشحال میشم ...


اونقدر تو سالهای قبل بهم جفا شده بود که به همه عالم با دیده شک و تردید نگاه میکردم و این موضوع به خوبی در جوابی که به نظر زیبای دخترک هم دادم به چشم میخوره ! تو اون دوران فکر میکردم هر انسان ناشناسی که پاشو تو وبلاگ میذاره یکی از همون طرفدارهای قدیمی هستش که دوباره با یک اسم و رسم جدید وارد شده تا بازی جدیدی رو با من شروع کنه و دوباره من ِ هالو رو به خیال خودش سر کار بذاره ! واقعاً احساس تاسف و درد و شرمساری میکنم ...


حتماً تا این لحظه از شدت کنجکاوی حسابی کلافه شدید ! اینکه اسم اون دخترک چی بوده ؟! خوب ، چرا باید اسمش رو به شما بگم ؟ اونهایی که در تمام طول مسیر این سفر از زمان درگذشت مایکل جکسون تا به امروز همسفر من و داستانهایم در این وبلاگ بودند یقیناً تا همین لحظه اسمش رو متوجه شدند . چه اهمیتی داره نامش چی بود وقتی همه عشق و دنیا و زندگی و هویت و باور من به شمار میومد ؟ چه اهمیتی داره دنیا چی صداش میکرد وقتی حاضر بودم براش جونم رو بدم و تا همیشه به عشقش نفس خواهم کشید ؟


عاجزانه ازتون خواهش میکنم اگه فهمیدید و حدس زدید که این دخترک کی بوده ، هرگز در طول نظرهاتون برای این سلسه پستهای متوالی اسم زیباش رو ننویسید تا دیگران متوجه نشند . عاجزانه التماس میکنم که بعد از خوندن همه دردهایی که توی جونم جمع شد باز هم از گل نازک تر در مدح و ستایشش به کار نبرید که به خدا سوگند با کسی که کوچکترین اهانت و جسارتی رو به این انسان بکنه با همه قوای وجودم باهاش برخورد خواهم کرد !! دلم میخواد اسم نازنینش تا ابد برای قلب خودم باقی بمونه و به همین علت از این لحظه تا انتهای این داستان بسیار بسیار طولانی اونو فقط با همین عنوان " دخترک " صدا خواهم زد ...


به این ترتیب ، دخترک آهسته و ساده و معصوم پا در مسیر زندگیم نهاد . انسانی که قرار بود نه تنها اولین و آخرین عشق زندگیم در کل طول مسیر عاشقی مایکل جکسون بلکه در تمام طول عمرم به حساب بیاد ! دخترکی که قرار بود با همه وجود عاشق و دیوانه و شیدایش شده و تمام هستی و دنیا و باور من بشه . فرشته ای که قرار بود آینه زلال چشمهای زیباش تا همیشه جلوه گاه رقص عظیم ارباب در خیالم باشه . دخترکی که قرار بود تنها دلیل بودن و نفس کشیدنم در این دنیای زشت سیاه بعد از رفتن یگانه جادوی گیتی باشه ...


و اینگونه دخترک بعد از تاریخ 29 دی 1388 مهمان همیشگی و دائم خانه مایکل جکسون و عاشقان دلسوخته اش شد ...


دخترک هر روز و هر روز در وبلاگ نظر میگذاشت . او خیلی زیبا مینوشت . خیلی خیلی خیلی خیلی زیبا ...


بار اول نبود که در طول سالیان خدمتم به مایکل با دخترکان عاشق پیشه مواجه میشدم ! بار اول نبود که کلمات سوزناک و عاشقانه در مدح مایکل جکسون میدیدم اما مدل کلمه های دخترک بدجور با همه دنیا تفاوت میکرد . خیلی با خودم کل و کشتی (!) میگرفتم که به قلبم اثبات کنم که این هم دخترکی مثل همه اونهاست اما موفق نمیشدم ! اونقدر تو راه عاشقی مایکل جکسون حرفه ای و دنیا دیده و با تجربه بودم که کسی نتونه سر من شیره مالیده و به دروغ خودشو برای من چنین عاشق قدرتمند و کارکشته ای معرفی کنه ! هرچی بیشتر تلاش میکردم که به خودم اثبات کنم این دخترک هم یکی مثل بقیست کمتر موفقیت نصیبم میشد ! دخترک ِمن با همه اون دخترکها به اندازه زمین تا آسمون فرق میکرد . خدایا خیلی فرق میکرد ! محال بود کسی بتونه طرفدار هفت خطی تو مایه من رو به این راحتی رنگ کنه ! کلاههای گشاد زیادی تو دنیا به سرم رفته بود اما کلاه به این گشادی اونم تو راه عشق به مایکل جکسون ... نه ، هرگز !!


کلمات و جمله های دخترک عین تیغ برنده ای تا اعماق قلب و روح و روانم نفوذ میکرد و از درون متلاشیم مینمود . ارزش و اعتبار دخترک ناشناس روز به روز و ذره ذره تو قلب و روحم فزونی میافت و جاذبه نامرئی عجیبی به شدت از طرفش به سمت من میومد و هر لحظه آشفته تر و پریشان ترم مینمود اما این موضوع هرگز از طرف من برای دخترک علامت و نشان بیرونی پیدا نمیکرد . به خوبی آگاه بودم که این احساس ناشناخته به دخترک داره چه بلایی به سر دنیا و زندگیم میاره اما حتی از فکر کردن به این کابوس هولناک عاشقی وحشت کرده و به هراس می افتادم . آخه من هیچ وقت توی این دنیای بزرگ عاشق هیچ دختری نشده بودم !!!!

من نمیتونستم و این حق رو نداشتم که به چنین دخترکی دل ببندم . این دخترک هیچگونه تناسب و سنخیتی با من نداشت . آخه من یک مرد تهرانی 31 ساله چطور میتونستم عاشق دخترکی اهل بندر انزلی 12 سال کوچکتر از خودم بشم ؟؟!!

اون فقط یک کودک معصوم بود .


نه تناسب سنی ، نه فرهنگی ، نه تحصیلاتی ، نه موقعیتی ... هیچی بین ما نبود !!! فقط عشق به مایکل جکسون اون هم در حد جنون آسا و دیوانه وار شباهت عجیب و وصف ناشدنی ما دو نفر به حساب میومد . همین و نه حتی ذره ای بیشتر .


با خودم میگفتم : خدا جون . این بچه داره با کلماتش چه بلایی به سر من میاره ؟ خدایا نمیخوام دوباره همه چیز از نو شروع بشه . همه اون دردها و مصیبتهایی که از طرف امثال این از سال 1386 تا حالا کشیدم برام کافیه . بهم رحم کن ! نمیخوام با حماقت و ساده لوحی های بی پایانم دوباره داستان و حکایتی جدید به وجود آورده و در انتها دوباره قربانی و داغون تر بشم . من دارم چه غلطی میکنم خدا ؟؟؟ من دارم عاشق یک کودک شهرستانی میشم ؟؟!! وااای پوستم کنده میشه !!! اگه فقط خانوادم بفهمه که من بعد از به باد دادن همه اون موقعیتهای به قول خودشون ممتاز در انتها دلم پیش چه کسی گیر کرد با طناب دارم میزنند !!!

وااای قول و قرارم با خودم رو بگو ! از سال 86 تا حالا بهش عمل کرده بودم . اینکه هرگز برای دیدن انسانی جدید تو این راه آواره کوه و کمر و صحرا نشم . خدایا من دوباره دارم وسوسه میشم ! دوباره دلم میخواد به یه انسان دیگه تو این راه نزدیک بشم .. اون هم نه یک نزدیکی عادی بلکه حرکتی که تنها نیروی محرکش یک عشق عجیب و مرموزه ! خدایا من طاقت فرو ریختن رو ندارم ... خودت کمکم کن !


اینها کلماتی بود که هر لحظه در روزهای سرد زمستون 1388 بعد از خوندن نظرات ستایش برانگیز دخترک در  ذهنم به حرکت در میومد و منو تا ساعتها مشغول به خودش نگه میداشت . دعاها و راز و نیازها با خدا همچنان ادامه داشت اما گویی این بار دیگه کاری از دست رب الارباب (!) هم برای من بر نمیومد ! فقط کافی بود دخترک چند روز تو وبلاگ آفتابی نشه . اون وقت بود که تمام دردها و غمهای دنیا مهمون خونه دلم میشد ! سرانجام دخترک با جادوی عشقش منو اسیر و دیوانه خویش ساخته بود !!!



ادامه دارد ...


تا بعد ...


Stay Tuned

! Let's Dance

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 26 بهمن ماه سال 1390 ساعت 4:59 PM

به خدا دیگه خسته شدم . دیگه گنجایش و کشش ندارم . دارم دیوونه میشم . دیگه طاقت این همه درد رو ندارم . دیگه داره حالم از این همه بد رفتاریهام با طرفداران بیگناهی که هیچ ارتباطی با غمها و دلتنگیهای من ندارند به هم میخوره . دیگه تحمل این همه توهین و فحاشی و قضاوت نادرست رو در مورد خودم ندارم . دیگه نمیتونم این همه سکوت و فراموشی و تنهایی رو در جمع طرفداران مایکل جکسون ببینم . دیگه نمیتونم رفتارهای ناهنجار خودم که منجر به از هم پاشیدن جامعه نوپای طرفداران در سال 90 شد رو ادامه بدم . سنگینی این راز بزرگ داره داغونم میکنه . دیگه نمیتونم این وضع رو تحمل کنم . نمیتونم ...   

خوب میدونم تو ماههایی که گذشت سوالهای بی جواب بسیار بسیار زیادی در مورد من توی ذهنهاتون شکل گرفته . میدونم رفتارهای سراسر تناقض و سردم دل خیلی ها رو آزرده و اونها رو از من متنفر کرده . از این بابت بی نهایت متاسف و شرمنده ام اما درد من اینه که چرا هیچکس نپرسید مرگت چیه و چرا یک دفعه اینطور شدی ؟! موجودی که دو سال بعد از مرگ مایکل جکسون حتی با وجود همه دلشکستگی ها و آزردگی هاش با تمام قوا و عشقش به خاطر ارباب و عاشقاش از عمر و زندگیش مایه گذاشت و با مهر و محبت خانواده ای زیبا و دوست داشتنی به نام او خلق نمود ، چی شد که یک دفعه و تنها در عرض چند هفته دودمان همه چیز رو به باد فنا داد ؟! هیچکس از من نپرسید که چرا ! اون هم بعد از این همه ادعای دوستی و خواهری و برادری ! لابد بعضی ها با خودشون گفتند : " خوب حالا که این مردک دیوانه سختگیر خطرناک خودش داره به این خوبی با دست خودش تیشه به ریشه خودش میزنه و داره خودش رو نابود میکنه و این فرصت رو برای ما به وجود میاره که برای همیشه از شر غر زدنها و گیر دادنهاش خلاص بشیم ، چرا باید جلوشو بگیریم ؟!! چی بهتر از این ؟! " 

 

اینجوری بود که همه رفتند و من تنها باقی موندم . ارتش عشق مایکل جکسون (!!) این بار به سبب تراژدی زندگی من از هم پاشیده بود ...  

این بار میخوام یک بار و برای همیشه ... برای اولین و آخرین بار داستان تلخم رو براتون بگم . این بار رازی که همه دنیا و زندگیم رو برای همیشه زیر و رو کرد براتون خواهم گفت . تا بخونید و شاید بتونید تنها بخشی از خشمی رو که در ماههای گذشته از من تو وجودتون انباشته شده فراموش کرده و از یاد ببرید . تا بخونید و دست از قضاوتهای نادرست در مورد زندگی من بردارید . تا بخونید و به سبب این درد و رنج عظیمی که به زندگیم وارد شد از سر خطاها و تقصیرات این مخلوق تنهای آفریدگار بگذرید . تا بخونید و عبرتهای داستان زندگی من رو سر لوحه زندگیتون قرار بدید ... 

خدایا ! خیلی درد تو سینمه . تو میدونی هنوز تو آتیش عشقش میسوزم . انسانهای غافل فکر میکنند تنهایی و بی کسی بهم فشار وارد کرده اما نمیدونند که تنهایی همنشین ازلی و ابدی منه . اونها در اشتباه وحشتناکی هستند خدا . یادتونه چقدر تلاش میکردم که طرفداران تا اون اندازه به من وابسته نباشند ؟ آخرش نشد !! تجربه تلخ این ماههای سیاه ثابت کرد که اونها بعد از رفتن من و بعد از همه تلاشهایی که جهت پاک کردن نام و نشان من از زندگی هاشون به کار بردند ، عملاً نتونستند خودشون حرفی برای ارائه در راه طرفداری مایکل جکسون داشته باشند . عملاً نتونستند حتی نقطه ای از اون چیزی که من تو این راه انجام میدادم رو ادامه بدند که لااقل دلم خوش باشه که راه مایکل جکسون تو این کشور حتی بدون حضور من هم ادامه داره . اونها حتی محض دهن کجی به من هم نتونستند به اندازه یه پاپاسی از خودشون جنم و جربزه نشون داده و ثابت کنند طرفدارهایی قدرتمند هستند !!! 

 

نه این اتفاق هرگز رخ نداد . بعد از من فرومها و وبلاگها یکی یکی متروک شده و از یاد رفتند . علت امر کاملاً واضح بود : اون افراد چیزی از خودشون بدون وجود من برای ارائه در راه مایکل جکسون نداشتند که حالا بخوان اون رو در غیاب من ادامه بدند ! حالا اون ستون کهنه خسته فرسوده که عمری سقف ترک خورده این خونه رو به تنهایی استوار نگاه داشته بود بی گناه از کمر شکسته و خونه عشق مایکل جکسون روی سر عاشقانش آوار شده ...  

 

امروز دیدن این اوضاع اسفبار دوباره داره عذابم میده . دلم میخواست میشد همه چیز درست شبیه به قبل بشه اما میدونم این تصور خیالی خام و باطله . منی که به اون سقف کهنه ترک خورده ناشکر بودم حالا محکومم که مابقی عمرم رو با خاطرات کمرنگ اون سقف و اون روزگار سپری کنم ...  

قصد دارم از یادداشت بعد براتون یک داستان بنویسم ! حالا که دیگه حکایت و داستان چندانی از مایکل جکسون باقی نمونده بد نیست اندک زمانی رو هم با خوندن داستان آرزوها ، امیدها ، تلاشها ، عشقها ، اشکها ، شادیها و غمهای من سرگرم بشید !! امیدوارم بعد از خوندن این داستان بتونید تنها ذره ای منو مورد عفو و گذشت و بخشش خودتون قرار بدید . تنها نقطه ای ... 

 

 

به زودی قفل بزرگ سکوت طولانی Ali_MJfollower شکسته خواهد شد !  

 

منتظر باشید ...  

 

 

 

تا بعد ... 

 

Stay Tuned 

! Let's Dance

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 23 بهمن ماه سال 1390 ساعت 08:06 AM

اوه ... نه ... باورم نمیشه ...



متاسفانه بازم تو ماموریتم ... همه چی هم اینجا فیلتره بی شرف !!


نمیتونم اینجا کار دیگه ای بکنم . فقط با همه وجود متاسفم ...


روحش شاد ...



تا بعد ...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 19 بهمن ماه سال 1390 ساعت 10:21 PM

سلام ...

گفتم از این فرصت یکی دو روزه  قبل از سفر بعدیم استفاده کنم و یک سری حرفها رو که مدتیه میخوام ازشون بنویسم رو بگم تا خیالم یه کم آروم بشه !

حتماً دیگه همتون ماجرای جاودانه شدن سمبل جاودانگی در تئاتر چینی ها در هالیوود رو شنیدید و میدونید ! نیازی نمی بینم که بخوام براتون از جزئیات این نمایش مضحک و مسخره صحبت کنم چون دیگه اونقدر در موردش نوشته شده که موضوع کهنه و نخ نما به حساب میاد . به همین علت فوری و صاف میرم سر اصل مطلب !

در این مراسم دنیا شاهد سیرکی بی سر و ته با حضور افرادی بود که نام هر کدامشان به طریقی و در مقطعی از تاریخ به مایکل جکسون پیوند خورده بود . دلم میخواد یه دور اهم این موارد رو در اینجا مرور کنم :

اول از همه دو تن از برادران مایکل جکسون ( جکی و تیتو ) رو در میان اعضای بنیادی مشاهده میکنیم که سال گذشته موسیقی هجو ، بنجل ، فجیع ، تقلبی ، زشت و خفت باری رو به جای صدای برادرشون به دنیا چپانده (!!) و دائم و در هر لحظه و هر فرصت دم از پاسداری و حراست از میراث مایکل جکسون میزنند !! انگار نه انگار که تاج جکسون ، پسر همین جناب تیتو بود که چپ و راست آهنگهای آلبوم مایکل را فیک میخواند و در توییتر و فیس بوک علیه سونی ، بنیاد و برانکا بیانیه صادر میکرد ؛ حالا بابای الدنگ بی غیرتش ( تیتو ) میاد روی صحنه ، از بنیاد قدردانی میکنه ( احتمالاً به خاطر شدت زیبایی و لطافت موجود در صدای جیسون مالاچی ! ) ، باز هم دم از نام برادر ( مایکل جکسون ) زده و با عملش میگه : *** لق مایکل و تاج جکسون !!! مراسم رو عشق است !! جووووون !!! دوباره میام رو استیج مردم هیکل قناسم رو تماشا میکنند !!!

در یک سمت دیگه مراسم ، دنیا شاهد حضور پیرزنی به نام کاترینه که در مجلسی با حضور شیادی به نام جان برانکا حضور داره ! موجودی که قاتل اصلی پسر محبوبش (؟؟؟!!!) و به باد دهنده کل میراث او در عرض سه سال گذشته بوده !! خوب ، حالا این ننه جون قصه ما تو اون مراسم چی کار میکرده ؟! هیچی ، به جوک و جفنگیات جان برانکا و شرکای رذلش لبخند میزده ! به نظر میاد این پیر زن آخر عمری کاملاً آلزایمر گرفته باشه ! انگار اصلاً یادش نمیاد که سال گذشته به همین زالوی رذل مفتخور ( برانکا ) چیا میگفت !

اگه کاترین و شماها از یاد بردید من خوب یادمه ! پس بذارید یه دور وقایع رو با هم مرور کنیم :


خانم کاترین بعد از مرگ مایکل جکسون در بیانیه های مختلفی رسماً ادعا کرده بود که مایکل جکسون هیچگاه دلش نمیخواست که هرگز و تا آخر عمرش دیگه چشمش به چشمهای جان برانکا بیفته چرا که معتقد بود او ازش سرقت کرده و به اعتمادش خیانت نموده است ! بله این عین کلمات کاترین جکسون در مورد رئیس بنیاد امین مایکل جکسون بود ! انگار این ننه بزرگ ما به یادش نمیاد که وقتی اعتراض میکرد که این صدای بزغاله ( جیسون مالاچی ! ) صدای پسر من نیست جان برانکا و افراد سونی بهش میگفتند :" بهتره ساکت بشی ننه جون ! تو صدای مایکل جکسون رو درست نمیشناسی . ما باهاش تو استودیو (!!!!!!) بودیم و داریم میگیم این صدای مایکل جکسونه پس بهتره هیچی نگی ! "

جکسونها در این مراسم کذایی در کنار افرادی قرار گرفته و عکس یادگاری گرفتند که اولین و جاودانه ترین میراث عضو کوچک خانواده شان را در طول سالهای پیش به شدت لجن مال نمودند ! نگاهی کوتاه و گذرا به سه نوجوان سفید پوست ملقب به جکسون (!) حاضر در این مراسم اینطور به نظر میرساند که گویی این سه انسان به طور کلی فراموش نموده اند که روزگاری نه چندان دور مردک سیاه پوست لاغری تنها و مهربان یک تنه از ایشان در برابر برابر دنیایی لبریز از غمها و ترسها و تنهایی ها محافظت مینمود .


دخترک دیگه رسماً داره تو این سن و سال خودش رو از شدت آرایش خفه میکنه !!! اون یکی هم که دیگه با اون هدفن های بی معنی و مضحکش ... !!


کی تو بدترین و هولناک ترین وضعیت تصور میکرد روزگاری بادیگاردها و مصاحبان فرزندان مایکل جکسون کبیر در کوچه و خیابان دلقکهای بزک کرده یک سیرک باشند ؟؟!! دلقکهایی که در کنار اربابان قاتل و خونخوارشان مشغول مکیدن آخرین قطرات خونهای ارباب افسانه های تاریخند ...


اصلاً نمیدونم چرا وقتی هم خونهای مایکل جکسون اینطور دارند اعمال ننگین و شرم آور رو به اسم پادشاه به انجام میرسونند باید به این سه کودک اجنبی گیر داد ؟؟!!

بی خیال برسیم سراغ بقیه :


تو رو خدا به اون کویینسی جونز خرفت نگاه کنید ! تو جایگاه VIP تمرگیده ور دل جان برانکا !! انگار پیر مرد نادون یادش رفته که افراد همین جان برانکا بودند که در جریان اعتراضش به آهنگهای فیک آلبوم مایکل بهش گفتند : " خفه شو پیری ! تو دیگه صدای حرف زدن عادی افراد رو با اون گوشهای کرت تشخیص نمیدی ، اون وقت داری به ما میگی این صدای مایکل جکسون نیست ؟! "

حالا این احمق پیر آلزایمری میاد وسط معرکه ، میشینه ور دل برانکا ، خودش رو بیشتر از پیش به لجن میکشه ، برای جشن ابلهانه برانکا عشوه شتری میاد و روی صحنه سخنرانی هم میکنه !! البته لیاقت موجودی که حتی بعد از مرگ مایکل جکسون و انتشار گزارش پزشکی قانونی هم از رو نمیره و میاد میگه مایکل هیچ وقت دوست نداشت سیاه پوست باشه و به همین علت خودش رو سفید میکرد ، همین تحقیر و بی شخصیت شدن در نمایش بالماسکه (!!) احمقانه بنیاد مایکل جکسونه !! موجودی که بعد از این همه لیچار گویی به مایکل جکسون ، هنوز خودش رو دوست اون میدونه ! هنوز دمش رو به دم Off THe Wall ،Thriller  و BAD گره میزنه و خاطرات نخ نمای دو میلیون بار تعریف کردش از فیلم The Wiz رو برای بار دو میلیون و یکمین بار تعریف میکنه !!! مهم نیست که تدی رایلی ، مزدور جان برانکا ، به کویینسی گفته : پیر مرد کر خرفت ! مهم اینه که کویینسی دوباره سر پیری معرکه گیری کنه !!!



جدی این مردک برای چی اونجا بود ؟!

شدت عشقش به مایکل جکسون ؟ I Don't Think So !!

پول و شهرت تو این سن و سال ؟ Who Knows ؟!

شاید هم حقیقتاً شدت پیری و خرفتی ؟!! May Be ... !!

آخه کریس ، تو اونجا چی کار میکنی مرد ؟!

تو که دیگه عشقت به مایکل جکسون با این جماعت خود فروخته فرق میکرد . تو که دیگه احساست به مایکل واقعی بود . تو چرا تو جمع بیلی بوشهایی بودی که یک عمر در شبکه های تلویزیونی شون لیچار بار مایکل جکسون کردند و حالا براش لنگه کفش حک میکنند ؟!! چرا ؟! تو که اوج عشقت به ارباب آخرین جلسه دادگاهش تو سانتا ماریا بود که دیگه برای اثبات عاشقی احتیاج به این شوهای تو خالی و پر هیاهو نداشتی دوست من ، داشتی ؟! چرا ؟؟

همه چیز بعد از رفتن مایکل جکسون مضحک و بی معنا شده . همه چیز !

چرا سرنوشت قدرتمند ترین نام عالم هنر این روزگار سیاه بود ؟! چرا نام دست نیافتنی ترین مخلوق بشری تا این حد بچه گانه ، دست یافتنی ، چیپ ، هزل و مسخره شده ؟؟!! یه روز براش دستکش و کفش حک میکنند ، یه روز شورت و جورابش رو حراج میکنند ، یه روز از موهاش الماس میسازند و تو کازینوهای لاس وگاس شبها باهاش قمارهای میلیونی میکنند ، یه روز اسم فسیل خرچنگ رو میذارند مایکل جکسون (!!!) و ... !!

حال به جای شبهای طولانی اجراهای نفس گیر و تاریخ ساز و افسانه ای ارباب گیتی ، شبها دلقکهای جلف و زننده سیرکها و شوهای تلویزیونی حرکات رقص آهنگین They Don't Care About Us مایکل جکسون رو به زننده ترین شکل ممکن اجرا نموده ، مردم بی خرد کره زمین را خندانده و طرفداران کند ذهن بی خرد دیوانه مایکل جکسون نیز از این Dope Show های فجیع به عنوان یادبود و گرامی داشت یاد میکنند !!!


مایکل جکسونی که روزگاری نه چندان دور بر زمین و زمان حکمفرمایی میکرد ، امروز تنها به نامی جهت کسب سود و درآمد بیشتر برای غارتگران و سرگرم نمودن بی خبران در نمایشهایی جلف و بی معنا مبدل گشته است ؛ یک شب Glee فردا شب آقا جیلی ... !!


تنها یک نگاه به همه آنچه در عرض یک سال گذشته به اسم مایکل جکسون در امریکا انجام شده است بیندازید : ببینید چه تعداد شوها و برنامه های جوک و مسخره به عنوان یادبود مایکل جکسون تحویل مخاطب داده شده است !! چرا ؟؟!! مگه مایکل جکسون یک شومن جلف و فکاهی بود که یادبودهاش همگی در مایه های جوک و طنز قرار گرفته اند ؟؟


چرا این جوکسازی به اسم حفظ میراث مایکل جکسون در حال بدل به یک اپیدمی جهانیست ؟!!




حرکتی که نخستین بار از ایده زشت و سخیف تور جاودان مایکل جکسون توسط عناصر مزدور سیرک دو سولی و رئسای خبیثش آغاز گردید می رود تا یک انقلاب جهانی برپا نماید ... 


هرچه در یک عمر ساخت و پرداخت با رفتنش یک شبه به باد فنا رفت ! از این همه وقاحت و گستاخی و فراموشی و ریا و دروغ و نیرنگ و خیانت به نام مایکل جکسون به تنگ آمده ام . در روزگاری زندگی میکنیم که طرفداران مایکل جکسون تنها به دو گروه تقسیم شده اند :


گروهی که به دور از تمام حوادث و رخدادهای دنیای کنونی بی اطلاع از همه جا به خلوت خود ساخته خویش خزیده ، تنها غرق در آه و اووه و آخ و اووخ و آی و اوی و اشک و سوز و شمع و دود و خاطرات و اوهام و تنهایی ها و غمها و افسانه های بی فرجام و خیالات کودکانه باطل و خلق مایکل جکسونی قدیس و دست نیافتنی هزاران بار متفاوت از مایکل جوزف جکسون حقیقی در پندار خویشند و گروهی دیگر در نقطه مقابل که بدون اندکی شعور و تحلیل با پیروی کور کورانه و مطلق از جریان فکری نهضت غالب طرفداری در کره زمین ، به ستایش از بنیاد مایکل جکسون و تقدیر از دست آوردهای (؟؟!!) کثافت ایشان پرداخته و ناخواسته میراث ارزشمند و تکرار ناشدنی مایکل جکسون را در کنار خائنان به ف(ا)ک فنا میدهند !!! اینها طرفداران امروز مایکل جکسون در گره خاکیند ... 


خدایا ! در این آشفته سرای تنهایی چگونه فریاد سر ندهم ؟! چگونه فریاد سر دهم و هنوز امید داشته باشم که کسی صدای خسته و درمانده مرا خواهد شنید و در وی اثر خواهد کرد ؟! آنانی که نبودند و امروز به یاد نمی آورند که مایکل جکسون که بود ، چگونه زیست و چگونه رفت ...

ارباب رفت و با رفتنش این آشفتگی سرد بی سرانجام را تا ابد به این دنیا هدیه نمود ...


و من تنها ولی با امید ، قدرتمند تر از همیشه همچنان فریاد میزنم ...  



تا بعد ...


Stay Tuned

! Let's Dance

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>