
نمیدونم تویی که الآن نگاه کنجکاوت داره روی این کلمات و خطوط میلغزه چند وقت میشه که من رو میشناسی و آدرس این خونه رو بلدی . نمیدونم چی از من میدونی . منو دیدی یا از راه دور چیزهای ضد و نقیضی در موردم به گوشت خورده ؟ میشناسمت یا فقط برام یه اسمی ؟
هر کسی که هستی و هر کجای این دنیا که ساکنی ازت خواهش میکنم این نوشته پر عبرت رو با دقت تا انتها بخون و سعی کن تا اونجا که میتونی بهش فکر کنی وازش عبرت بگیری . بهت قول میدم بعد از انجام این کار ، از وقتی که برای خوندنش صرف کردی پشیمون نخواهی شد . بهت قول میدم ! این بار پسرک قصه گو میخواد براتون داستان زندگی خودش رو تعریف کنه . این دفعه دیگه هیچ حقه و آزمون و مسابقه ای در کار نیست . این بار دیگه بازی و شیطنت و نقش بازی کردنی از طرف من وجود نداره . این بار دیگه همه چیز واقعیت واقعیته ... 
احتمالاً باز هم دارید با دید نفرت و خشم به این کلمات آغازین نگاه میکنید ! از من متنفرید و شاید این طبیعی ترین احساسی باشه که در غیاب دانش و آگاهی برای انسانها به وجود میاد . میدونم اونقدر خطا و لغزش و اشتباه و افتضاح چه به حق و چه نا حق ازم سر زده که دیگه نمیشه به جبران و بازگشت حتی لحظه ای اندیشه کرد اما میشه حداقل داستان زندگی یک محکوم به فنای فراموشی رو هم شنید . میشه بهش یه فرصت داد که حداقل یک بار و برای همیشه حرفها و دردهاش رو کامل تعریف کنه . به خدا به یک محکوم به اعدام هم اجازه میدند که آخرین کلماتش رو قبل از مرگش بگه !! من که گناهم از گناه قاتل مایکل جکسون بیشتر نبوده که .. بوده ؟؟ اون هم یک دادگاه در اختیار داشت که توش بتونه حرفهاش رو بزنه . تا اینکه دنیا قبل از شنیدن دفاعیاتش در موردش قضاوت نکنه . هرچند که اون موجود حرفی برای توجیه حرکت ویرانگرش نداشت اما من که یه دنیا حرف توی سینه سوختمه چرا مجبور به سکوت باشم و مجالی برای حرف زدنم فراهم نباشه ؟ چرا حداقل نتونم به عنوان یک انسان زنده از خودم دفاع کرده و از همه انسانهایی که بهشون جفا کردم با همه وجود عذر بخوام ؟ 
همتون این حق رو دارید که باز هم بعد از خوندن این داستان به نفرتتون از من ادامه بدید اما شاید بعدش یه چیزهای کوچیکی برای همیشه عوض بشه . شاید تونستید یه نقطه از نفرتتون نسبت به من کم کنید . شاید عذرخواهی و پشیمونی من در انتها هیچ فایده ای نداشته باشه و هیچ چیزی رو هم عوض نکنه اما حداقل یه چیزی رو به همه دنیا ثابت میکنه و اونم اینه که من چقدر شجاع و پر دل و جرات بودم که خاص ترین و خصوصی ترین داستان زندگیم رو با عشق با همه شما قسمت کردم . ای کاش به حرمت همه عشقی که تو این داستان دیده میشه بتونید یه بار دیگه از نو به من و زندگیم نگاه کنید . ای کاش میشد که خانواده عاشقان مایکل جکسون رو دوباره در کنار هم جمع کنیم . ای کاش میتونستید این عاشق دردمند خسته و ضعیف رو به خوبی خودتون ببخشید . ای کاش میشد که این جماعت پراکنده از نو خانواده ای بزرگ تشکیل بده . ای کاش میتونستید باور کنید تو ماههایی که گذشت اونقدر بلا به سرم اومده که کلاً انسانی جدید و متفاوت شده ام . اونقدر درد کشیدم که دیگه قدر هرچی که بود و نبود رو میدونم . دلم برای همتون تنگ شده . دلم برای خانواده ای که افرادش عاشقان ارباب بودند تنگ شده . میخوام از نو شروع کنم . میخوام جبران کنم . من میتونم و این رو با همه وجود سوگند میخورم . ای کاش راضی میشدید لااقل به پاس هر چیزی که بهتون تو این راه بخشیدم به داستان من گوش کنید . به خدا داغون و پشیمونم . یعنی اینقدر توی ذهنتون از کسی که روزگاری عاشق ترین میدونستیدش متنفرید که حاضرید تا این حد درد بکشه و درک نشده و غریب از این دنیا بره ؟ 
تو رو به روح مردی که همتون دوستش دارید یه فرصت به من بدید تا همه چیز رو بگم و بعدش از نو همه چیز رو به جای اولش بر گردونم . من میتونم . خواهش میکنم از سر گناهان انسانی که روزگاری برادر بزرگ میدونستید بگذرید . خواهش میکنم حداقل قسمت اول داستان من رو بخونید . بهتون قول میدم حتی اگه در حد کنراد موری هم از من متنفر باشید (!!) باز هم نتونید ادامش رو نخونید مگه اینکه در نظرتون من مقصر تر از اون مترسک سیاه باشم ... هان ؟؟ هستم ؟؟ 
خوب ، مقدمه دیگه کافیه ...
با عشق به وجود زیبای تک تکتون داستان خودم رو به نام خدای رقصان آغاز میکنم :
وقتی خونه جدیدم خلق شد مهمونهای خیلی زیادی پاشون رو تو منزل جدید ارباب قرار دادند . هرچند جذب شدن آدمها به طرف نام عظیم مایکل جکسون تو ماههای ابتدایی بعد از مرگش اون هم در بین جماعت مرده پرست ملت ایران کاملاً عادی و قابل پیش بینی به نظر میومد اما با این حال من باز هم دلم نمیخواست اون افراد رو مشتی جماعت جوگیر بدونم که چند صباحی فقط به علت بیکاری یا از سر کنجکاوی و به علت داغ بودن بحث مایکل جکسون وارد وبلاگ من گردیده اند . هرچند که متاسفانه تجربه ماههای بعد به تدریج موضوعی که از ابتدا باور قلبی و درونیم بود را عینیت بخشید و به واقعیت بدل کرد ؛ بله ... بازدیدکنندگان و خوانندگان وبلاگ روز به روز و رفته رفته کم و کمتر شده و ایرانیان جوگیر با سرخوشی و شادی ، غافل تر و گمراه تر از قبل به کار و زندگی خویش بازگشته و افسانه ای به نام مایکل جوزف جکسون را برای همیشه در پستوی خاطرات کهنه شان بایگانی نمودند . به این ترتیب چندین ماه از مرگ مرد یک دستکشه گذشت و هیاهو و جار و جنجال عاشقی به سکوت سرد فراموشی گرایید .
و به این ترتیب آهسته آهسته روز 29 دی ماه سال 1388 فرا رسید ... 


شب از راه رسیده بود و داشتم مطابق معمول نظرات آخرین پست وبلاگ رو چک میکردم که نظری نگاه منو به خودش مشغول نمود . نظری پاک و ساده و کودکانه و لبریز از عشق از دخترکی که در کنار اسم زیباش نوشته بود : passenger_of_time . دخترکی که در تقدیرش نوشته شده بود که زندگی ، دنیا و هستی Ali_MJfollower را برای همیشه دگرگون خواهد نمود ...

دخترک نوشته بود :
اینم داستان داره. . .فقط می خواستم بگم. . . من از اینترنت گوشی با وبلاگتون آشنا شدم. کاش . . .مایکل می دونست شمارو تو دنیا داره . . . اونوقت چشمای مهربونش هیچوقت تنها نبودن. . .هیچوقت غم تو دل بزرگش نمی اومد. . .هرچند. . .وقتی همه چیو با چشم دل ببینی. . .محاله غم نداشته باشی . . .دوستون دارم.
این کلمات زیبا در نگاه اول چیزی فراتر از هزاران سخن و جمله زیبایی که در طول سالیان به کرات از سوی طرفداران مایکل جکسون شنیده بودم به نظرم نمیرسید . هرچند که جملات دخترک بسیار عاشقانه و لطیف بودند اما چه دلیلی باید باعث میشد که میان او و کلماتش با سایرین تفاوتی قائل بشم ؟ در نگاه من این دخترک نیز عاشقی چون صدها عاشق دیگر بود . به همین علت خیلی ساده و عادی در پاسخ نظرش نوشتم :
سلام بر شما ...
چه جالب ! اولین باره که اومدید تو اینترنت ؟؟؟؟!!!!
اون وقت تو اولین دیدارتون از اینترنت از اینجا سر در آوردید ؟!
پس من باید خیلی به خودم افتخار کنم که اینقدر خوشبخت هستم !
امیدوارم دیدار از دنیای بی انتهای اینترنت شما رو حسابی سرگرم کنه دوست عزیز . بازم تشریف بیارید این طرفها . خوشحال میشم ...
اونقدر تو سالهای قبل بهم جفا شده بود که به همه عالم با دیده شک و تردید نگاه میکردم و این موضوع به خوبی در جوابی که به نظر زیبای دخترک هم دادم به چشم میخوره ! تو اون دوران فکر میکردم هر انسان ناشناسی که پاشو تو وبلاگ میذاره یکی از همون طرفدارهای قدیمی هستش که دوباره با یک اسم و رسم جدید وارد شده تا بازی جدیدی رو با من شروع کنه و دوباره من ِ هالو رو به خیال خودش سر کار بذاره ! واقعاً احساس تاسف و درد و شرمساری میکنم ... 
حتماً تا این لحظه از شدت کنجکاوی حسابی کلافه شدید ! اینکه اسم اون دخترک چی بوده ؟! خوب ، چرا باید اسمش رو به شما بگم ؟ اونهایی که در تمام طول مسیر این سفر از زمان درگذشت مایکل جکسون تا به امروز همسفر من و داستانهایم در این وبلاگ بودند یقیناً تا همین لحظه اسمش رو متوجه شدند . چه اهمیتی داره نامش چی بود وقتی همه عشق و دنیا و زندگی و هویت و باور من به شمار میومد ؟ چه اهمیتی داره دنیا چی صداش میکرد وقتی حاضر بودم براش جونم رو بدم و تا همیشه به عشقش نفس خواهم کشید ؟ 

عاجزانه ازتون خواهش میکنم اگه فهمیدید و حدس زدید که این دخترک کی بوده ، هرگز در طول نظرهاتون برای این سلسه پستهای متوالی اسم زیباش رو ننویسید تا دیگران متوجه نشند . عاجزانه التماس میکنم که بعد از خوندن همه دردهایی که توی جونم جمع شد باز هم از گل نازک تر در مدح و ستایشش به کار نبرید که به خدا سوگند با کسی که کوچکترین اهانت و جسارتی رو به این انسان بکنه با همه قوای وجودم باهاش برخورد خواهم کرد !! دلم میخواد اسم نازنینش تا ابد برای قلب خودم باقی بمونه و به همین علت از این لحظه تا انتهای این داستان بسیار بسیار طولانی اونو فقط با همین عنوان " دخترک " صدا خواهم زد ... 

به این ترتیب ، دخترک آهسته و ساده و معصوم پا در مسیر زندگیم نهاد . انسانی که قرار بود نه تنها اولین و آخرین عشق زندگیم در کل طول مسیر عاشقی مایکل جکسون بلکه در تمام طول عمرم به حساب بیاد ! دخترکی که قرار بود با همه وجود عاشق و دیوانه و شیدایش شده و تمام هستی و دنیا و باور من بشه . فرشته ای که قرار بود آینه زلال چشمهای زیباش تا همیشه جلوه گاه رقص عظیم ارباب در خیالم باشه . دخترکی که قرار بود تنها دلیل بودن و نفس کشیدنم در این دنیای زشت سیاه بعد از رفتن یگانه جادوی گیتی باشه ... 


و اینگونه دخترک بعد از تاریخ 29 دی 1388 مهمان همیشگی و دائم خانه مایکل جکسون و عاشقان دلسوخته اش شد ...
دخترک هر روز و هر روز در وبلاگ نظر میگذاشت . او خیلی زیبا مینوشت . خیلی خیلی خیلی خیلی زیبا ... 


بار اول نبود که در طول سالیان خدمتم به مایکل با دخترکان عاشق پیشه مواجه میشدم ! بار اول نبود که کلمات سوزناک و عاشقانه در مدح مایکل جکسون میدیدم اما مدل کلمه های دخترک بدجور با همه دنیا تفاوت میکرد . خیلی با خودم کل و کشتی (!) میگرفتم که به قلبم اثبات کنم که این هم دخترکی مثل همه اونهاست اما موفق نمیشدم ! اونقدر تو راه عاشقی مایکل جکسون حرفه ای و دنیا دیده و با تجربه بودم که کسی نتونه سر من شیره مالیده و به دروغ خودشو برای من چنین عاشق قدرتمند و کارکشته ای معرفی کنه ! هرچی بیشتر تلاش میکردم که به خودم اثبات کنم این دخترک هم یکی مثل بقیست کمتر موفقیت نصیبم میشد ! دخترک ِمن با همه اون دخترکها به اندازه زمین تا آسمون فرق میکرد . خدایا خیلی فرق میکرد ! محال بود کسی بتونه طرفدار هفت خطی تو مایه من رو به این راحتی رنگ کنه ! کلاههای گشاد زیادی تو دنیا به سرم رفته بود اما کلاه به این گشادی اونم تو راه عشق به مایکل جکسون ... نه ، هرگز !! 
کلمات و جمله های دخترک عین تیغ برنده ای تا اعماق قلب و روح و روانم نفوذ میکرد و از درون متلاشیم مینمود . ارزش و اعتبار دخترک ناشناس روز به روز و ذره ذره تو قلب و روحم فزونی میافت و جاذبه نامرئی عجیبی به شدت از طرفش به سمت من میومد و هر لحظه آشفته تر و پریشان ترم مینمود اما این موضوع هرگز از طرف من برای دخترک علامت و نشان بیرونی پیدا نمیکرد . به خوبی آگاه بودم که این احساس ناشناخته به دخترک داره چه بلایی به سر دنیا و زندگیم میاره اما حتی از فکر کردن به این کابوس هولناک عاشقی وحشت کرده و به هراس می افتادم . آخه من هیچ وقت توی این دنیای بزرگ عاشق هیچ دختری نشده بودم !!!!
من نمیتونستم و این حق رو نداشتم که به چنین دخترکی دل ببندم . این دخترک هیچگونه تناسب و سنخیتی با من نداشت . آخه من یک مرد تهرانی 31 ساله چطور میتونستم عاشق دخترکی اهل بندر انزلی 12 سال کوچکتر از خودم بشم ؟؟!! 
اون فقط یک کودک معصوم بود . 
نه تناسب سنی ، نه فرهنگی ، نه تحصیلاتی ، نه موقعیتی ... هیچی بین ما نبود !!! فقط عشق به مایکل جکسون اون هم در حد جنون آسا و دیوانه وار شباهت عجیب و وصف ناشدنی ما دو نفر به حساب میومد . همین و نه حتی ذره ای بیشتر . 
با خودم میگفتم : خدا جون . این بچه داره با کلماتش چه بلایی به سر من میاره ؟ خدایا نمیخوام دوباره همه چیز از نو شروع بشه . همه اون دردها و مصیبتهایی که از طرف امثال این از سال 1386 تا حالا کشیدم برام کافیه . بهم رحم کن ! نمیخوام با حماقت و ساده لوحی های بی پایانم دوباره داستان و حکایتی جدید به وجود آورده و در انتها دوباره قربانی و داغون تر بشم . من دارم چه غلطی میکنم خدا ؟؟؟ من دارم عاشق یک کودک شهرستانی میشم ؟؟!! وااای پوستم کنده میشه !!! اگه فقط خانوادم بفهمه که من بعد از به باد دادن همه اون موقعیتهای به قول خودشون ممتاز در انتها دلم پیش چه کسی گیر کرد با طناب دارم میزنند !!!
وااای قول و قرارم با خودم رو بگو ! از سال 86 تا حالا بهش عمل کرده بودم . اینکه هرگز برای دیدن انسانی جدید تو این راه آواره کوه و کمر و صحرا نشم . خدایا من دوباره دارم وسوسه میشم ! دوباره دلم میخواد به یه انسان دیگه تو این راه نزدیک بشم .. اون هم نه یک نزدیکی عادی بلکه حرکتی که تنها نیروی محرکش یک عشق عجیب و مرموزه ! خدایا من طاقت فرو ریختن رو ندارم ... خودت کمکم کن ! 


اینها کلماتی بود که هر لحظه در روزهای سرد زمستون 1388 بعد از خوندن نظرات ستایش برانگیز دخترک در ذهنم به حرکت در میومد و منو تا ساعتها مشغول به خودش نگه میداشت . دعاها و راز و نیازها با خدا همچنان ادامه داشت اما گویی این بار دیگه کاری از دست رب الارباب (!) هم برای من بر نمیومد ! فقط کافی بود دخترک چند روز تو وبلاگ آفتابی نشه . اون وقت بود که تمام دردها و غمهای دنیا مهمون خونه دلم میشد ! سرانجام دخترک با جادوی عشقش منو اسیر و دیوانه خویش ساخته بود !!! 


ادامه دارد ...
تا بعد ...
Stay Tuned
! Let's Dance








