احتمالاً تا این لحظه بی نهایت متعجب و متحیر شدید که چطوری ممکنه یه آدمی تو سن و سال من تا اون موقع عاشق هیچ دختری نشده باشه ؟؟!! اصلاً مگه چنین چیزی ممکنه ؟! 
خوب باید بگم این موضوع به سبک خاص و متفاوت زندگی من و نوع افکار و ایدئولوژی های انفرادی و شخصیم بر میگرده که شرح و توضیحش خارج از بحث این داستانه . فقط به همین خلاصه اکتفا کنم که تو کل عمرم تا قبل از سال 1388 هرگز ، هیچگاه ، ابداً و به هیچ وجه با هیچ موجود مونثی ارتباط عاشقانه و عاطفی برقرار نکرده و تمام روابط محدود من با دختران در حد و اندازه روابط کاری یا معلمی و شاگردی بوده و بس !! نه دوست دختری ، نه معشوقه ای ، نه هیچ گونه روابط عشقی محدود و نا محدودی ... هیچی !! میدونم اگه این رو بفهمید که برای سالیان و سالیان تنها افتخار من این بود که تعداد بیشتری دختر رو از خودم فراری داده و به هراس بندازم اون وقت بیشتر و بیشتر شوکه خواهید شد !! شاید براتون خیلی جالب باشه که بدونید حتی ورود مایکل جکسون به زندگیم با وجود تغییر دادن هزاران هزار عادت و رفتار و دیدگاه ، نگرش کلی مرا در این روند ظاهری ضد زن بودن تغییر اساسی نداد !! درد زندگی من همواره این بود که چنان آرمانگرا و ایده آلیست بودم که مادامیکه حتی یکی از خواسته ها و توقعات ذهنی من از جنس مخالف تامین نمیگردید حتی قادر به اندیشیدن به چنین دختری نبودم وای به حال عاشقی و بقیه داستان ! لیست صفاتی که من همواره در ذهن خویش برای همسر آینده ام می پنداشتم آنچنان در دید دیگران غیر قابل حصول و هولناک به نظر میرسید که همه نزدیکانم یک دل و یک صدا هم عقیده بودند که چیزی جز تنهایی سهم فردا و فرداهای من از زندگانی نخواهد بود .
فکر میکنم حدس زدن اینکه در بالاترین جایگاه این لیست صفات چه صفتی می بایست قرار می گرفت با توجه به همین اندازه از علم و شناختی که نسبت به من یافته اید چندان سخت و دشوار نباشد ، اینطور نیست ؟!! 

خوب حالا شاید دوباره از خودتون بپرسید : پس چطور بود که نتونستی حتی تو راه عاشقی مایکل جکسون و از میان دختران طرفدار برای خودت همراه و همسفر مناسبی رو پیدا کنی ؟!
جواب این پرسش هم بسیار ساده است : درسته که در میان طرفداران عادی مایکل جکسون خصوصاً طرفداران غربی به کرات پیش میاد که این احساس مشترک دو طرف نسبت به مایک باعث شکل گیری روابط عاشقانه و رومانتیک شده و در نهایت حتی به ازدواج و تشکیل خانواده هم منتهی میشه ( خودم نمونه های فراوونی در این مساله سراغ دارم ) اما متاسفانه حتی این فرمول هم در مورد من یه نفر مثمر ثمر واقع نشد ! علتش کاملاً روشه : وقتی جایگاه نام و عشق مایکل جکسون در زندگی یه نفر به حد و اندازه غیر قابل اندازه گیری ، افسار گسیخته ، جنون آسا و ویرانگری در ابعاد من رسیده باشه بدیهیه که دیگه هرگز نمیتونه به طرفداران عادی احساسات عاشقانه و رومانتیک داشته باشه ... چه بسا که نه تنها احساسی نداشته باشه ، خود این موضوع بیشتر باعث دفع کردن و روندن اون دختران طرفدار از اطراف زندگیش بشه . معلومه که چنین مردی نمیتونه دخترکانی با حداقل عشق و ارادت نسبت به مایکل جکسون رو تو قلب خودش پذیرفته و به اونها علاقمند بشه .
چه بسا حتی در چنین حالتی شانس و اقبال یه دختر عادی غیر طرفدار در برقراری روابط قوی عاطفی با چنین مردی خیلی بیشتر از شانس دخترکان امجی فن سطحی نگر ظاهر بین باشه !! همونطور که این حادثه در نهایت در زندگی من رخ داد !
این بحث سنگین و روانشناسانه رو همینجا نا تموم میذارم و یک بار دیگه در قسمتهای بعدی داستان مجدداً جهت تکمیلش و ارائه بحثهای 100% تخصصی و کاربردی اون رو ادامه خواهم داد . پس فعلاً مجدداً به ادامه داستانمون بر میگردیم ...
خوب با در نظر گرفتن این مباحث میشه اینطور نتیجه گرفت که طبیعتاً تنها و تنها و تنها یک گونه از دختر در این عالم قادر میبود که بتونه نظر مردی همانند منو به خودش جلب نموده و ذره ذره تا عمیق ترین نقطه قلبم نفوذ کنه ؛ دختری که قاعدتاً خالص ترین ، پاک ترین ، بی همتا ترین ، لایق ترین ، عالم ترین و بزرگترین عاشق مایکل جکسون در زمین باشه . 


اینها تنها ذره ای از صفات دخترک ِ زندگی من بودند . صفتهایی که هرگز و ابداً حتی ذره ای از اونها رو در طول سالیان بودنم در کنار نام ارباب در هیچ دختر دیگه ای پیدا نکردم ، در این دخترک یک جا و به صورت کامل و بی نقص و استثنایی ، بسی فراتر از وهم و پندار و افسانه و خیال یافته بودم ! 

حس غریب عاشقی به چنین عاشق والایی برایم اغواگر ، ناشناخته و جذاب بود . نه میدونستم صداش چطوریه و نه اینکه چه شکل و شمایلی داره . برام چه اهمیتی داشت که ظاهرش چطوریه وقتی وجودش تجلی گاه عشق خالص مایکل جکسون کبیر و اعلی به شمار میومد ؟؟!! چرا باید عاشقش نمیشدم ؟؟ مگه یه فنای در راه ارباب چون علی امجی فالوور جز عشق ناب ارباب ، حقیقت دیگه ای هم تو زندگیش داشت که بخواد بهش اهمیت بده ؟! اگه به خوشگلی و خوش اندامی و با سوادی و با کلاس بودن و پولداری و هزار تا کوفت دیگه فکر میکرد که از اینجور مونثان بزک کرده دسته دسته در کنارش می جنبیدند !! چرا یک عمر محل سگ به هیچ کدام از این صفات نگذاشت ؟؟ به دنبال چه بود که درد تنهایی را یک عمر با همه وجود در آغوش میکشید ؟! تنها لحظه ای با همه وجود بیندیشید که راز جادوی عشق دخترک برای من چه بود ... 

دخترک غریب ندانسته با آمدنش برای نخستین بار بعد از مرگ ارباب دلیلی برای زیستن ، لبخند زدن و عشق ورزیدن در زندگیم پدید آورده بود . عشق زیبا و بی انتهایش به مایکل جکسون ، افسانه ای آسمانی و زیبا را به یادم می آورد . قلب تکه تکه ام برای نزدیکی به او بی تابی میکرد اما همچنان مطابق دستورات عقلی از صمیمی شدن خارج از حد استاندارد با وی خودداری مینمودم . تنها کانال ارتباطی ما تا به اون زمان بخش نظرات وبلاگ به شمار میومد . با همه وجودم دلم میخواست بیشتر ازش بدونم . دلم میخواست برای اولین بار باهاش صحبت کرده و صداشو بشنوم . دلم میخواست بهش نزدیکتر بشم و حتی سرانجام یه روز از نزدیک ببینمش !!! اما همونطور که گفتم من سوگند خورده بودم که دوباره تو دام چنین داستانهایی نیفتاده و خودم رو بدبخت نکنم !! فکر میکردم به اندازه کافی از داستانهای قدیمی عبرت گرفته باشم که نخوام دوباره بساط جدیدی به راه بندازم اما متاسفانه جادوی عشق دخترک دیگه مجالی برای اندیشه به این نکته ها توی ذهنم باقی نذاشته بود !! در تب عشق دخترک میسوختم اما همچنان به تظاهر کردن ادامه میدادم : تو فقط یه عاشق مایکل جکسونی . درست عین همه اونها !!



دخترک با دستهای مهربونش تو نظرها برام حکایتها تعریف میکرد ، افسانه ها میگفت و داستانها روایت میکرد : از خودش ، از کودکیش ، از خونه ، از جنگل و موجهای دریا ، از نقاشی و گل و پرنده از صدای چکه قطره های بارون رو سقف اتاق ، از بوی دود هیزم ، از برف و سرما ، از درد تنهایی ، از بابا بزگ و قصه هاش ، از درد عشق مایکل جکسون ... 


لحظه به لحظه بیشتر عاشقش میشدم . من باید این دخترک رو هرچه سریعتر و تا قبل از اینکه به کل فنا بشم میشناختمش ! من باید باهاش صحبت میکردم . آخر سر روزی که باید میومد فرا رسید . به صورت خصوصی شماره موبایلش رو برام نوشت و من در جوابش بهش شماره تلفن خودم رو دادم . سرانجام یه روز زیبا از نخستین روزهای اسفند ماه سال 1388 ، در حالیکه پشت میز کارم تو شرکت نشسته بودم موبایلم زنگ خورد . این شماره ، شماره دخترک بود . در حالی که دستم میلرزید گوشی رو برداشتم و ناگهان زیباترین آواز گیتی پس از نغمه ارباب به گوشم رسید :
- علو ... سلام ... علی آقا ؟ 


اینگونه بود که چیزی در قلبم فرو ریخت که دیگر هرگز به جای سابق خویش باز نگشت . صدای دخترک به کل عقل و هوش رو از کلم پروند . تو کل عمرم چنین آواز لطیفی به گوشم نخورده بود . سوگند میخورم صدای دیوانه کنندش که ته لهجه شیرین محلی رو هم یدک میکشید تو یک لحظه قلبم رو از ضربان انداخت و دوباره به زندگی بر گردوند . اینگونه بود که فصل نوینی در زندگی من گشوده شد ... 

روزهای پایان سال 88 با غمها و شادیهای کوچک و بزرگ در حال گذر بودند . حال تنها دلگرمی و دلخوشی من در این دنیای خالی بدون مایکل جکسون ، هم صحبتی و هم کلامی با دخترک عاشقی به شمار میومد که منو از نو به زندگی و حیات بشری باز گردونده بود . دخترک زیاد اهل حرف زدن نبود اما به اندازه خدا صبور بود و گوش میکرد . او شنوا ترین گوشهای عالم برای شنیدن داستان تمام دلتنگی ها و خستگی های من در راه عشق به مایکل جکسون بود . دخترکی که تلخ ترین و عاشقانه ترین داستانهای عالم در راه طولانی عاشقی مایکل جکسون در قلب ضعیف کوچیکش جا مونده و زندگی هرگز مجالی برای شنیده شدن صداش در اختیارش قرار نداده بود . خدایا چقدر تنها و مهربون و لطیف و عاشق و نازنین بود ... 


وقت و بی وقت دلم هوای حرف زدن با دخترک و شنیدن صدای زیبای اون رو میکرد . از شنیدن آهنگ صداش سیر نمیشدم . بی نهایت کم حرف و خاموش بود و باید به زور هزار شکلک و بازی چند کلامی ازش حرف میکشیدم اما شنیدن همون چند جمله هم باعث میشد تا اوج آسمون به پرواز در بیام . آروم و صبور و ساکت به حرفهام گوش میکرد و با سکوت عاشقانش به تحسینم وا میداشت . روزهای اسفند ماه 1388 رو اونقدر تو محیط کارم با تلفن ثابت و موبایل صحبت کردم که دیگه تابلو و مضحکه خاص و عام شدم اما کی برای این موضوع تره خرد میکرد ؟؟!! دخترک هر از چند گاهی پرده از رازی نهفته در زندگیش بر میداشت ؛ از سالهای خوش دوران کودکی ، از جنگل و عشق به طبیعت ، از خانواده و معصومیت و زیبایی ، از مایکل جکسونی که برای سالها و سالها تنها همسفر مسیر زندگیش بود ... از همه چیز برای من داستان تعریف میکرد . دخترک از آقای فضایی جادویی حرف میزد ، از اون کت و دستکش براق ، از اون خدای همیشه رقصان ، از جادوی بی انتهای ماهنورد ... 


دل داغونم با هر کلمه و هر جمله از داستانهای دخترک داغون تر و ویرانتر میشد . وقتی برام تعریف میکرد که تو تموم اون سالهایی که من در راه ارباب قدم بر میداشتم اون هم عشق مایکل جکسون تنها چراغ راه زندگیش بوده از خودم بیزار میشدم !! میدونید چرا ؟؟!! چون به یاد همه اون سالهایی می افتادم که دخترک تو اوج درد و رنج و تنهایی هیچ سنگ صبوری رو در کنار خودش پیدا نمیکرد و من غافل از وجود چنین عاشقی بی خبر و آروم به زندگی سر خوشم مشغول بودم ! دخترک یک شونه مطمئن برای سر روش گذاشتن و اشک ریختن در زندگیش نداشت و من سنگ صبور موجودات مدعی غافل میشدم ! دخترک در حسرت یک دست گرم ، یک آغوش باز و یک گوش همیشه شنوا میسوخت و من با موجودات خیانتکار دروغگو اوقاتم رو تلف میکردم . دخترک من تنهای تنها بود . هیچ انسانی تا قبل از درگذشت مایکل جکسون اونو نمیشناخت . وقتی یادم میومد تو همه اون سالهایی که دخترک در تنهایی و غربت اشکهای عاشقانه میریخت و من بی خبر با موجودات نا لایق به عنوان طرفدار مایکل جکسون دوستی و مراوده کرده و در عین حال از وجود چنین فرشته ای در گوشه دور افتاده این کشور بی خبر بودم خونم به جوش میومد !! برای من مایه شرم و خفت بود . برای انسانی که بزرگترین ادعاش این بود که هیچ عاشقی رو در شرق و غرب این سرای کهن از یاد نبرده ، نادیده گرفتن چنین عاشقی چیزی جز ننگ و شرم و عذاب به حساب نمیومد . 


وقنی چشمهام رو میبستم و با ترس و هراس ، تنهایی مرگبار دخترک رو در شامگاه 25 ژوئن 2009 تداعی مینمودم ، تا مغز استخونم میسوخت و همه جونم تیر میکشید . دلم میخواست سرم رو به دیوار بکوبم . وقتی فکر میکردم اون تراژدی عظمی چطور کوه عظمت و تجربه و استقامت و توان و قدرت و عشقی چون من رو با خاک یکسان کرد بدنم میلرزید که بخوام تنهایی دخترکی با اون حد از احساس و عشق و لطافت رو در ذهن تداعی کنم . تجسمش هم یک کابوس هولناک به نظر میرسید ... 


هر آن با خودم درگیر بودم :
خدا چرا زودتر پیداش نکردم ؟! چطور سالها قبل ندیدمش تا برم و فوری در آغوش بگیرمش و همه دنیام رو با عشق به پاش بریزم ؟ تا همسفر و همقدم تنهایی هاش بشم و در مقابل همه نا ملایمات و سختی های دنیا چون کوه ازش محافظت کنم ؟؟ چرا حالا ... ؟ چرا این همه درد رو به تنهایی به جون خرید ؟ چطور شونه های خسته و تنهاش زیر فشار این غم کمرشکن تا نشد ؟ آخه چرا من این همه غافلم ... ؟ 

وقتی به اینها فکر میکردم همه جونم تو آتیش میسوخت .
دخترک به وضوح در هنگام صحبت تلفنی با من به خاطر حضور اعضای خانوادش به کرات دچار نگرانی و استرس میشد . باید مدام حواسش رو جمع میکرد که پدر و مادرش اونو در حال تلفن کردن یا صحبت طولانی نبینند ؛ بارها و بارها پیش میومد که وسط صحبتهاش با من والدینش صداش میکردند و اون از ترس فوری دیالوگش رو ناتموم میذاشت و برای انجام خواسته های اونها رهسپار محلی دیگه میشد . من میتونستم به خوبی شرایط و موقعیت دخترک رو حس کنم . اصلاً به خاطر این موضوع ازش دلگیر و آزرده نمیشدم و سرزنشش نمیکردم . اصلاً دلم نمیخواست به این خاطر تحت فشار و ناراحتی مضاعف قرار بگیره . اونقدر عاشقش شده بودم که میتونستم صدها موضوع دردناکتر از این رو هم در ارتباط باهاش تحمل کنم . 

حالا دخترک در روزهای سرد ماه اسفند ، همه دنیا و زندگی من شده بود . به عشق شنیدن صداش نفس میکشیدم و زندگی میکردم . انگار خداوند بعد از گرفتن ارباب کبیرم ، جواهری کوچک و زیبا و درخشان از عشق او به من یادگار داده بود . دلم داشت در حسرت دیدار دخترک پر پر میزد اما هنوز میترسیدم به این موضوع فکر کنم . مرور داستان دردها ، خیانتها ، آزارها و شکنجه های دردناک سالهای گذشته لحظه ای دست از سرم بر نمیداشت . جرات نمیکردم که به دیدنش فکر کنم . دوست نداشتم همه چیز از نو تکرار بشه . همه اون داستانهای تلخی که ازشون هیچی نمیدونید ... 


کم کم اواخر سال 1388 نزدیک میشد . نزدیکی عاطفی و احساسی من به دخترک هر ثانیه فزونی میافت و جلوه زندگانیم از عطر حضور او متحول میشد . دخترک روزهای پر درد و دلتنگی رو سپری میکرد . نزدیک شدن بهار و ایام عید و سال نو برای همه عاشقهای مایکل جکسون در غیاب او چیزی جز درد و رنج و دلتنگی رو یادآوری نمیکرد . آخه بهار و عید و تولد دوباره طبیعت وقتی که ارباب گیتی دیگه نفس نمیکشید چه شادی و شعفی رو میتونست به همراه داشته باشه ؟؟



چنین حس متناقضی به روح حساس دخترک عاشق بیشتر از همه دنیا سوهان میکشید و باعث سر زدن حرکات غیر قابل پیش بینی از طرف اون میشد . بروز چنین رفتارهایی از طرف دخترک در منزل ، کنتاکتهای احساسی با پدر و مادرش رو به اوج رسونده بود . دخترک در اواخر سال 88 درگیریهای زیادی در منزل با اعضای خانواده و خصوصاً شخص پدرش داشت ... تا به اونجا که پدرش تنبیه های دردناک و سختی رو برای او در نظر میگرفت . شنیدن چنین حوادثی باعث رسیدن خشم من به اوج میگردید . با همه وجود آرزو میکردم که ای کاش میتونستم روزی به پیش دخترک رفته و او رو از شر همه ظلم و ستمی که در اون خونه نسبت بهش میشه خلاص کنم . اونقدر به این موضوع فکر میکردم که گاهی در مقابل هق هق گریه های پاک دخترک ، این مطلب رو از پشت گوشی تلفن به صورت فکاهی بهش میگفتم و برای اندک لحظاتی صدای زیبای خنده شیرینش رو جایگزین اشکهای همیشه تلخش میکردم . 


و به این ترتیب ، عمر سال سیاهی که ارباب افسانه ها را برای همیشه از عالم خاک ربود کم کم به انتها میرسید ...




تا بعد ...
Stay Tuned
! Let's Dance








